47
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 3:40
نمیدونم همه مث منن!!!؟ گاهی و بهتره بگم تو بیشتر شرایط با خودم میگم خاک بر سرم بخاطر گذشته مثبتم...بخاطر بچه درسخون بودنم...سر ب راه و متین بودنم...یعنی اونموقع ک باید,ی دونه دوس پسر نداشتم ک خوش باشم مث خیلیای دیگه...هی گفتم درس و دانشگاه و کار و ...نهایتا ازدواج!اینجوری تو مخ من و امثال من کرده بو
48
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 3:40
امیدوار شده بودم...خیلی خدایا صلاح زندیگمو تو این بذار ک الان باردار شم.خودت میدونی من و احسان عاشق بچه ایم.کمکمون کن.خسته شدم بس پرسیدن...دارم خفه میشم.تحملشو ندارم خدا دارم از پا در میام.احسان جونمو کلافه کردم. مث دختر بچه های لوس و ننر و احمقم ک هیچکی تحملشون رو نداره نوشته شده در جمعه پانزدهم به
49
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 3:40
[unable to retrieve full-text content]عاخه چرا خودکشی!!!؟؟؟ پسرت چی میشه؟! خدایاااا تو رو ب پنج تن قسمت میدم ببخش...کمکش کن
50
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 3:40
[unable to retrieve full-text content]خدایا شکرت میدونم همیشه بهترین رو واسم در نظر داری...
51
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 3:40
امروز روز معلم بود.... بابایی روزت مبارک.میدونی اونروزی رویادم میاد ک از کار برگشتی خونه.وارد ک شدی ما پریدیم تو بغلت وتبریک گفتیم و تو هم اولش شوکه شدی فقط میخندیدی ...دلم واس خنده هات تنگ شده...بابایی دختر زشتت دلتنگته بیا ب خوابم بغلم کن بگو ک مواظبمی.خواهش میکنم بابا نوشته شده در چهارشنبه سیزده
52
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 3:40
مالکیّت و حاکمیّت آسمانها و زمین از آن خدا است هر چه را بخواهد میآفریند به هر کس اراده کند دختر میبخشد و به هر کس بخواهد پسر یا [اگر بخواهد] پسر و دختر -هر دو- را براى آنان جمع میکند و هر کس را بخواهد عقیم میگذارد؛ زیرا او دانا و قادر است. سوره شوری 49-50 نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۶ساعت 18:1...
38
-
تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 22:31
داش کوچیکه دیشب برگشت.اموزشیش تموم شد.خداروشکر بقیه خدمتش اهوازه.انقد ک تو این دوماه اذیت شدیم واس اینکه سمنان بود الان کلی خوشحالیم از این موضوع.منم دیشب خونه مامان خوابیدم.احسان جونم گفتش بمون پیش داش کوچیکه. احسان جون خیلی بفکرمه.متوجه میشم چقد عاشقمه.منم علاقه و وابستگیم روز ب روز داره بیشتر میش...
37
-
تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 14:35
دیروز یک سال از زندگی مشترکمون رو سپری کردیم...چقدر زود یک سال شد...و خوب بود جدای از اختلافها و بحث ها ک تو اکثر خانواده ها اتفاق میفته... قرار بود شام بریم بیرون ولی متاسفانه نشد و ب اجبار برنامه مون کنسل شد.البته بعد از شام دوتایی باهم رفتیم.بازم خوب بود شکر خدا. خیلی دوس داشتم همزمان با چنین روز...
27
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 4:58
درجه ای هولناکتر و خطرناکتر از بیشعوری هم وجود دارد...و آن توهم داشتن شعور است...
28
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 4:58
عادم وقتی مدام ب حرفهای گفته و نگفته فک میکنه پیر میشه...اینکه با خودش فک کنه اگه دفعه بعد فلان حرف رو شنید چطو جواب بده و ...و...و...در عمل باز انعطاف نشون بده ،ازار دهنده ست... حس خوب یعنی چی!؟ سرد شدم ...سرشد...یا شاید برعکس.زندگی خیلی عادی و معمولیه... امروز کاملا سرد رفتارکردم.متوجه شد.ولی ب رو...
29
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 4:58
بالاخره البوم عکسامون عاماده شد.احسان رفت دید ولی چون باید میرفت اهواز نگرفت البوم رو.منم بازار بودم ولی هیچ ذوقی نداشتم واس دیدن البوم.میدونم گند زده دیدنش بیفایده ست...مرده شور ببره عادمای دو دره باز رو
30
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 4:58
البوم رو تحویل گرفتیم.بد نشد.ولی خب بنظرم عکسای عقدمون بهتره.در کل راضی ام.احسان هم فقط راضی بودن من واسش مهم بود.خیلی خوشحال شد وقتی من ذوق کردم واس البوم. خداروشکر
31
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 4:57
چند روز دیگه داراشم ازدواج میکنه و من خوشحالم واسش خدایا بهترینا رو بهش بده
32
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 4:57
داش کوچیکه داره میره خدمت...ساعت هفت صبح باید خودشو معرفی کنه...جیگرم داره اتیش میگیره...دارم میمیرم
33
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 4:57
رفت و مامان داره مثل ابر بهار گریه میکنه...بغض داره نفس کشیدن رو میگیره ازم...داداشم...همه کسم ...نابود میشم تا برگردی
34
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 4:57
عروسی خوبی بود جدای از حاشیه ها.خوشبختیشون ارزومه. فقط حیف ک داش کوچیکه نبود.زندگیمه علیرضا
35
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 4:57
تقریبا یک ماه دیگه سالگرد ازدواجمونه.احسان بیشتر از دو ماهه ک هر چند روز یکبار میگه واست چیکا کنم؟! پریشب بهش گفتم تو رو خدا هیچی نگو دیگه داره بیخود میشه...اگه قراره کاری کنی هدیه بخری یا هرچی...حتی ی شاخه گل...رنگ گل رو بهم نگو بذا سورپرایز. شه.خداروشکر چند شبه خبری نیس ازش:) میدونم چون هیچوقت اهل...
36
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 4:57
دنیا خیلی کوچیکه... دیشب رفتیم پمپ گاز...تو راه از خیابونی رد شدیم ک احسان قبل از عقدمون تصادف کرده بود و .... یاداوری شد احسان بازگو کرد.پمپ گاز ک پیاده شدم رو نیمکت نشسته بودم متوجه شدم دختربچه ای ک از ماشین پیاده شده بود داره گریه میکنه و ماشین رو نیس...انگاری رفته بودن...ازش پرسیدم گم شدی؟فقط گر...