دوران دببرستان مث کسی ک برنامه ریخته باشن تو مغزش ...خونه مدرسه...مدرسه خونه...یعنی محض رضای خدا ی بار با دوستام بیرون نرفتم...مث احمق ها...درس و کار خونه...همکلاسیهام اکثرا دوس پسر داشتن...کلاس ما طبقه اول بود...پنجره مشرف بود ب خیابون...دخترا از پنجره با بیرون ارتباط میگرفتن.ی بار پسره اومده بود مدرسه و ب مدیر شکایت کرد ک من اسایش ندارم و ....
همون دخترا رو الان ک میبینم همه شاغل متاهل و بچه دارن دو تا سه تا...
هر چند وقت یکبار هم تعویض میکردن...الان من...عین احمق ها نشستم تو خونه...عین عادمای بی سواد و صرفا مصرف کننده...تو هیچی موفق نشدم...ن درس...ن اشتغال...و ن ازدواج...
درسته شوهرم خوبه ولی کاش زودتر همو میدیدیم...البته مطمئنم اگه زودتر میومد جوابم منفی بود...چون اونموقع کفر بود بخوام متاهل شم!!!
چند ماه دیگه سی ساله میشم ولی تازه اول راهم...هنوز بچه دار نشدم...داغونم از درون...انگار غم همه این پونزده شونزده سال هنوز داره سنگینی میکنه و چندبرابر شده...گاهی فک میکنم اگه بابایی بود سرنوشتم این نبود...
نمیدونم تکلیف چیه...حقم این نبود
نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۵ساعت 7:34 توسط آتوسا |
برچسب:
نویسنده: حسین نعمتی