خرید بک لینک
دیروز بهشت زهرا بودم شنیدم حالش بده.مثل اینکه افتاد دست و پاش شکسته!

نمیدونم تا حالا واس کسی پیش اومده ک هیچ حسی نسبت ب کسی نداشته باشه!!!ن حس تنفر و ن دوس داشتن.انگار ک ن انگار خونش تو رگهامه.هیچ کششی نسبت بهش ندارم.اون روزای تلخی ک بابایی نبود و ما بهش احتیاج داشتیم حضور نداشت.نه خودش و ن بچه هاش.خودش باعث شد از غریبه هم غریبه تر باشه...واس عقد من نیومد!همونجور ک واس عقد عابجی نبود!و میخواست واس عروسی داراش هم نیاد ولی نمیدونم چ اتفاقی افتاد ک اومد!!!من کینه ای نیستم ولی نمیتونم برم عیادت کسی ک هیچ حسی بهش ندارم.داش کوچیکه دلش پره ازش...من...داراش و عابجی...هر چهارتایی مون ناراحتیم از اینکه ما رو بچه خودش نمیدونست.الان هم نمیتونیم بریم ببینیمش.

مامان میگه باید بیاید.میگه بخاطر بابا...عاخه چندبار بخاطر بابا کوتاه بیایم.میدونم اگه بابایی بود میرفت دیدنش.همونطور ک وقتی فهمید چطو زیر پاش رو خالی کرده ناراحتیش ب یک هفته نکشید خودش رفت سراغش و از دلش دراورد.انگار بابا اشتباه کرده بود نه اون زن ک فقط اسمش مادره...البته مادری زیاد کرده واس اونایی ک باید...

خدایا بهم عارامش بده.از دیشب اعصابم خورده.میدونم اگه بابا بود و نمیرفتم دلخور میشد ولی خب الان نیس.الان خوده بابا داره میبینه چقد ناراحتیم ازش.دو دلم.از اینکه برم یا نه...

برچسب: نویسنده: حسین نعمتی تاريخ: سه شنبه 23 بهمن 1397 ساعت: 23:32

صفحه بندی