خرید بک لینک

حالم اصلا خوب نیست.چند شبه اصلا خواب ندارم،ولی امروز ک احسان رو رد کردم تا ۱۱ خوابم برد.با انرژی بیدار شدم ک کارامو انجام بدم.ی سر رفتم سراغ گوشی.اولین چیزی ک دیدم وضعیت ی دوست بود ک از اقوام احسانه.دو قلو باردار شده...مث سگ گریه کردم.پارسال ازدواج کرد.من واس عروسی اون تازه اولین مرحله از آی وی اف رو انجام داده بودم.یعنی یعنی اوایل آذر.یادمه مادرشوهرم ک پاگشاشون کرد،مریم بهم گفت ۶ ماه دیگه میخوام اقدام کنم واس دوقلو.خواست و خدا بهش داد.چرا ب من نمیده.مگه من چیکار کردم!؟

جالبه

میدونی چرا!؟چون پارسال همین موقع شنیدم یکی از اقوام دوقلو بارداره.درست بعد از اینکه انتقال من ،منفی شد.پارسال هم عید رو زهر مارم کردی.

چقدر گریه کنم!؟چقدر طعنه بشنوم!؟از گل نازک تر ب کسی نگفتم.همیشه سعی کردم ب همه احترام بذارم.ناراحتم.دلم خونه.دارم اتیش میگیرم.دارم خفه میشم.اهواز اومدم ک ارامش داشته باشم.نمیشه.خدا نمیخواد وگرنه ب منم طبیعی بچه میداد.

شک کردم.چرا هر چی بدیه میاد تو زندگی من!؟

خدای من....

واقعا داری عذابم میدی.کدوم پدره ک دخترش رو عذاب بده.کدوم مادره ک اشک بچه ش رک دراره!؟این چ دوست داشتنیه عاخه

اصن شاید دوست داشتنی در کار نیست ک اگه بود انقد عذابم نمیدادی

ب کی پناه ببرم وقتی خودت میتونی حاجتمو بدی و نمیدی.وقتی نمیخوای بهم محبت کنی وقتی میتونی و نمیخوای

خسته شدم.خسته م کردی دیگه.حالم داره بهم میخوره.زندگی سگی دارم.

برچسب: نویسنده: حسین نعمتی تاريخ: دوشنبه 19 اسفند 1398 ساعت: 5:06

صفحه بندی