۵ شنبه صبح عمل کردم.زیاد طول نکشید مثل قبل.ولی درد رو حس کرم.ترسیدم سری بگیرم.گفتم بیهوش.اصرار کردم ک فقط بیهوشی.نمیدونم چرا حس میکردم درد رو.ریکاوری زیاد موندم.دو بار نفس کم اوردم.حس کردم دارم میمیرم.اون لحظه فکر مامان و احسان بودم.فکر داراشام.فکر عابجی.انقد بدنم ضعیف بود ک نمیتونستم تکونش بدم.ک کمک بخوام.هرچقدر تلاش میکردم ک نفس بکشم نتونستم.چشامو نمیتونستم باز کنم.فقط میشنیدم.ی پرستار اومد بالای سرم نمیدونم چطو متوجه شد ک حالم خوب نیس بهم گفت عزیزم نترس فقط نفس عمیق بکش ولی من نمیتونستم!شیلنگهای توی گلوم رو ی خورده جابجا کرد دید فایده نداره ماسک اکسیژن گذاشت و دیدم هوا با سرعت وارد شش هام شد کمی بهتر شدم.پرستار هم رفت.چند مین بعد دوباره کم اوردم.اینبار خیلی شدیدتر بود.و واقعا فک نمیکردم برگردم.از پرستار هم خبری نبود!بدنم خود ب خود شروع ب رعشه کرد.یعنی اول دست راستم میپرید بالا.بعد پاهام فک کنم از تکون خوردنم متوجه شدن حالم خوب نیس.پرستار اومد دوباره ماسک رو جابجا کرد شیلنگهارو دراورد و اکسیژن رو بیشتر کرد.ازم خواستم نفس بکشم و لهم ارامش میداد و میگفت تلاش کن نفس عمیق بکشی.چندبار سعی کردم اونم چندبار جا ب جا کرد ماسک رو و فک میکنم درجه فشار رو هم زیاد تر کرد بالاخره نفس کشیدم...حس کردم داره روح از تنم جدا میشه.
حدود ۲ ساعت ریکاوری بودم.بخاطر همین خیلی نگرانم شدن.
خدا روشکر الان خوبم فقط کمی درد دارم
امیدوارم عمل بعدی هم انقد اسون باشه و سریع باردار شم.
برچسب:
نویسنده: حسین نعمتی
تاريخ: سه
شنبه
23 بهمن
1397 ساعت: 23:32